تبليغاتX





Powered by WebGozar

draco.... just write for you
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
سلام به همگی. ببخشین دیر آپ می کنم. یه سری مشکلات هست...

عید حتما طولانی می نویسم.. حالا این شعر رو داشته باشین:

هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم!
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!
من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد!
جور ديگر اما...
کار را بايد جست.
کار بايد خود پول.
کار بايد کم و راحت باشد!
فک و فاميل که هيچ...
با همه مردم شهر پي کار بايد رفت!
بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است!
پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست!
سيد خندان يه نفر....

فعلا...

عزت زیاد!

نوشته شده توسط جینی در 20:51 | | لینک به این مطلب
شنبه هجدهم اسفند 1386
سلام
سلام به همگی!

خیلی ببخشین که دیر آپ کردم!

من الان وقت زیادی ندارم. فقط اومدن جواب شیما خانوم رو بدم:

من یه بار دیگه هم می گم که فصل آخر کتاب ۷ رو می تونین در نظر نگیرین...

تازه.. زمان نوشتن هنوز کتاب ۷ نیومده بوده!

منم خوشحالم که باهات آشنا شدم. منم جانی دپ رو دوست دارم... محشره!

همین!

منتظر باشین... یه قسمت عالی از داستانو براتون می ذارم!

نوشته شده توسط جینی در 19:20 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوم اسفند 1386
بی ربط!
سلام!

یه شعر می خوام بنویسم....

فقط همین!

می دونم بی ربطه اما....

 

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانم را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد

بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسه پیداست

رو به آن وسعت بی واژه

که همواره مرا می خواند

کفش هایم کو؟ 

از........ ممنون... باعث شد این شعر که عاشقشم رو براتون بنویسم....

همین!

جینی ویزلی خودتون!

نوشته شده توسط جینی در 20:12 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
روز عشق... ولنتاین
سلام...

روز عشقتون مبارک!

ولنتاین به همه مبارک باشه!

از همین جا به عشقم می گم:

ولنتاینت مبارک!!!

نوشته شده توسط جینی در 18:9 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
یه قسمت دیگه..... می تونین پست پایینی هم بخونین!!
 

افسون به شدت مقاومت مي كرد و دراكو را از دايره به عقب مي زد. دراكو خود را به جلو مي راند و به زحمت و دردناك به سمت جيني گام بر مي داشت.

دراكو هرچه بيشتر ادامه مي داد نيرويش بيشتر تحليل مي رفت. اما هم چنان به حركتش ادامه مي داد. اما به اندازه ي كافي به او نزديك شده بود. دستانش را در دست گرفت و بتدريج قدرت بينشان افزايش يافت....

انگشتان جيني سرد بودند اما نيروي او آنجا بود. دست جيني را محكم تر فشرد و ضربانهاي خفيفي را در ذهنش احساس كرد. وقتي ضربانها را شناخت احساسي از خوشي و لذت وجود او را در بر گرفت....

 

دست جيني را بالا برد و روي سينه ي خود قرار داد. درست روي قلبش... لبهايش را روي لب هاي سرد جيني گذاشت. جيني به او تعلق داشت. نيروي جادويي بينشان اين موضوع را ثابت مي كرد....

لبهاي جيني سرد بودند و لبهاي دراكو داغ .

او جيني را مي خواست... با تمام وجودش... مي توانست او را ببيند و دركش كند... او اين لب ها را فقط براي خودش مي خواست...

ديوانه شده بود.... جيني ويزلي خائن به خون دل او را اشغال كرده بود.....

هم چنانكه لبهايش لب هاي جيني را احاطه مي كرد و لبهاي خشك جيني را خيس مي نمود حس كرد دستان جيني روي قلبش آرامش يافتند... حالتي از پريشاني صورت جيني را در برگرفت...

دراكو دست كشيد.. لبخند زد.. زمزمه كرد: خوش آمدي!

و با حالتي مالكانه جيني را در آغوش كشيد. دستهايش را با حمايت دور او حلقه كرد.

دراكو به چشمان قهوه اي و لرزان جيني نگاه كرد. دسته اي مو را از توي صورت جيني كنر زد. سرش را پايين آورد. لب هايشان به هم مي رسيد. جيني لبش را روي لب دراكو قرار داد....

لب هايش از شدت حرارت لب هاي دراكو مي سوخت..... او دراكو را مي خواست.... لبهايش فقط مال او بود.... خود را در بوسه رها كرد.... به دراكو و نيرويش احتياج داشت.....

 

نوشته شده توسط جینی در 17:12 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
فقط جواب یه دوست جدید!!!
سلام به همه....

و یه سلام مخصوص برای دوست جدیدمون لیلی خانوم!

خوب لیلی جون هرکی برای عشقش دلیلی داره... نظرات هری پاتر هم هر کدوم یه جواب منطقی داشتن که من تو وب خودشون بهش گفتم...

اگه تو هم سوالی داری می تونی بگی تا جوابتو منطقی بدم....

من نمی خوام از نظرت برگردی. هرکس یه نظری برای خودش داره که براش محترمه... ولی می تونی دراکو رو به قول خودت یه قربانی بدونی....

یه کاراکتری که شاید رولینگ دق دلی های مدرسه ایشو روش خالی می کرد... همیشه هری پیروز بود... همیشه دراکو یه چیزیش می شد حالا شاید غیرمستقیم. بلاخره از یه جایی می خورد. چون رولینگ اینو می خواست.....

عشق خیلی مقدسه... من نمی خوام بگم که دلم به یه شخصیت مجازیه ولی می تونم توی دلم جا برای دراکو داشته باشم... برخلاف بیشتر هری پاتریست ها....

شاید ما خودمون دراکو ایم... فقط باید اونو ببینیم... پیداش کنیم... درستش کنیم... شاید دراکو از هری هم بهتر باشه....

توی خودمون دنبال دراکو بگردیم!

همین....

فعلا...همون  جینی خودتون!

نوشته شده توسط جینی در 18:19 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هشتم دی 1386
اصلا این داستان راجع به چیه؟؟؟؟
سلام... اون پست پایینی هم بخونین... حالا من می خوام موضوع داستانی رو که می نویسم براتون بگم....

 

(( این داستان بعد از هاگوارتز اتفاق میفته. همه فارغ التحصیل شدن و هری هم ولدمورتو شکست داده... هری رون و هرمیون اورور شدن و جینی یه دیپلمات شده و دستیار شخصی و سیاسی فاج. بله فاج. چون بعد از شکست دادن ولدمورت مردم دوباره به آرامش احتیاج داشتن...

وزارت انگلستان می خواد یه قانون رو به امضای همه ی کشورها دربیاره. قانون نابودی و لغو هرگونه جادوی سیاه و جینی این کار رو به عهده داره که سایر کشورها رو به امضای عهدنامه ترغیب کنه....

خوب... راستی هری با یه دختر به اسم گابریل نامزد می کنه... این گابریل خواهر فلور نیست بلکه دخترعموی دراکو مالفویه... و بلغاری....

فاج به جینی که اسمش رو به خاطر شغلش ویرجینیا گذاشته می گه که مالفوی ها دارای اکثر زمین های بلغارستانند و اگه مالفوی ها راضی بشن بلغارستان هم به امضای توافق نامه راضی می شه...

اون از جینی می خواد که دراکو وارث اموال رو به این کار دعوت کنه... جینی که از دوران هاگوارتز از مالفوی بدش میومد عصبانی می شه و.....

....بلاخره دراکو جینی رو راضی می کنه که به عنوان یه ماموریت به بلغارستان برن و جینی ببینه که بلغاری ها برای چه منظوری از جادوی سیاه استفاده می کنن و اونو جادوی سیاه نمی دونن.

دراکو جینی رو به خونه ی عموش در بلغارستان می بره و به خونواده ی عموش جینی رو دوست دخترش معرفی می کنه چون بلغاری ها وزارت جادو انگلستان و... رو قبول ندارن....

جینی پس از یه مدت می فهمه که دراکو وارث چیز مهمیه... یه گله از موجودات کمیاب مثل تک شاخها که برای نیفتادن اونا دست نیروهای پلید ازشون توسط جادوی سیاه نگه داری می شه....

 جریانات زیادی اتفاق میفته و....

تا اینکه جینی به یه قدرت درونش پی می بره(که ناشی از تاثیر ولدمورت در سال اول هاگوارتزشه) و به دراکو در سالم نگه داشتن و مراقبت از اون موجودات جادویی کمک می کنه...

به کار گرفتن نیروی دراکو کنار نیروی جینی که دوقطب مخالفن اونا رو به سمت همدیگه می کشونه و قسمتهایی که قبلا خوندین (عشق جینی و دراکو و بوسه هاشون و...) مال همین موقع هاست. جینی و دراکو شدیدا به هم علاقمند می شن که حتی نمی تونن یه لحظه از هم دور باشن...

تا اینکه یه اتفاق بزرگ میوفته... و یه دردسر بزرگ.....))

تا اینجا داشته باشین.... یه کم صبر کنین بقیه اش هم در یه فرصت مناسب براتون می نویسم.....

جینی !

نوشته شده توسط جینی در 10:55 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هشتم دی 1386
عشق و عکس!!!! عجب تناقضیه ها!
سلام به همه...
از نظرات ممنون....
الان نمی خوام یه قسمت از داستانو بذارم... می خوام جواب بعضی از دوستانو بدم....

عکسا رو هزاربار گفتم هزارو یکمیش هم می گم... با کورل- فتوشاپ و فلش انیماتور و... درست کردم....

 بعضی ها هم که از  اینور و اونور گرفتم یه تغییراتی روش دادم... اون دیگه فوت آخر کوزه گریه! جریانشو که شنیدین؟؟؟؟

خوب یاسی جون من دراکو رو دوست دارم چون عاشقشم!

پائولوکوئلیو می گه که ((عاشق کسی می شویم چون عاشق او شده ایم... عاشقی دلیل نمی خواهد.. ))

خوب عشق من به دراکو هم همینطوریه... من مطالعات زیادی روی شخصیت دراکو داشتم... گفتم که عشق من به دراکو از تابستون شروع شد و همین باعث شد که کتابهای هری پاتر رو دوباره و با یه نگاه دیگه بخونم... وقتی قسمت های مربوط به دراکو رو می خوندم واقعا لذت می بردم.... عشق یعنی این!
به نگاه من دراکو پاک و سپیده نه سیاه!
خوب اگه کسی از شما می خواد به من بدی دراکو رو ثابت کنه می تونه دست به کار بشه... بحث می کنیم... خیالی نیست... ولی من نظر خودمو همیشه می گم.... منطقی!

فعلا... همون جینی خودتون!

نوشته شده توسط جینی در 10:7 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هجدهم دی 1386
دراکو در برابرش ایستاد. اگر به خاطر برق درون چشمانش نبود که بیشتر مردم قادر به درک آن نبودند می شد گفت چهره اش حالت خنثی دارد.

جینی می خواست سکوت را بشکند اما نمی دانست چه لغاتی باید به کار ببرد.

دراکو قدمی به جلو نهاد

همچنان جینی را می نگریست: من به خاطر حفظ شغلم اینجا نیامدم.

-پس چرا اینجا هستی؟

دراکو به آرامی زمزمه کرد: نمی توانستم بیشتر از این دور بمانم. آنگاه دست دراز کرد و یک دسته از موهای جینی را از توی صورتش کنار زد.

- جینی ما به یکدیگر تعلق داریم.

دستش را بالا آورد چانه ی جینی را گرفت و خم شد تا بهتر بتواند به او نگاه کند: من می خواهم که ما به یکدیگر تعلق داشته باشیم.

- تو هیچ وقت به آنچه می خواهی نمی رسی.

گزش صدایش بیش از حد انتظارش بود.

دراکو یک ابرویش را بالا برد. با حرکتی که جینی را از نفس انداخت بدن کوچک او را در آغوش کشید و لب بر لبش نهاد.

جینی سعی کرد بوسه را بشکند اما در برابر نیروی عشق بینشان شکست خورد و تمام انرژیش را صرف بوسه کرد.

جینی نفس نفس زنان خود را کنار کشید. بدنش از درد ناشی از قطع تماس فریاد می کشید.

بازوهای دراکو هنوز دور کمر او محکم شده بود. دراکو پیشانی اش را به پیشانی جینی چسباند و در چشمان او خیره شد.

با پوزخند کوچکی گفت: اگر آنچه را می خواهی بدست نیاوردی بیرحمانه بدنبالش می روی تا به دستش آوری. این روش مالفوی است.

جینی زمزمه کرد خیلی چیزهاست که باید راجع به آنها صحبت کنیم. با هراس به صدای پاهایی که از راهرو می آمدند اشاره می کرد.

اما قبل از آنکه بتواند ادامه دهد دراکو سرش را تکان داد و با بوسه ای داغ روی لبهایش او را ساکت کرد.

بازوهایش را دور کمر جینی محکم تر کرد. صورتش را روی گردن جینی قرار داد.

هم چنانکه سروصدا در راهرو بیشتر می شدمحکم تر او را در آغوش می فشرد. و ناگهان همه جا ساکت شد.

جینی آهی کشید و روی سینه ی دراکو آرام گرفت.

از صداقتی که بینشان بود شاد شد. هنوز خیلی چیزها بود که باید گفته می شد . اما در آن لحظه در آغوش او لغات ضروری نبودند.

آنها به یکدیگر تعلق داشتند. جادوی بینشان این موضوع را ثابت می کرد. و در آن لحظه هیچ چیز دیگری در دنیا اهمیت نداشت.

جینی بوسه را آغاز کرد. لب هایش از شدت عشق داغ داغ بودند. دراکو دهانش را باز کرد. لبهایش لب های جینی را احاطه کرده بود. زبان جینی وارد دهان او شد و زبانهایشان با یکدیگر رقصیدند. جینی کنار کشید. برای هوا له له می زد.

دراکو لبش را بر روی لب او گذاشت و لب پایینش را مکید و بار دیگر لب هایشان در هم قفل شد.

در نظر دراکو دیگر هیچ چیز مهم نبود. جینی مال او بود و نه کس دیگری.....

نوشته شده توسط جینی در 19:27 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هجدهم دی 1386
فداکاری
((((( جینی جلو رفت...

نه می توانست ببیند و نه بشنود. تنها چیزی که در ذهنش می چرخید این بود که یک چوب جادو به دراکو نشانه رفته و صدای لغات افسون....

جلو دويد. به فرياد اورورها و برادرش كه او را صدا مي زد توجه نكرد. دستانش را باز كرد خود را به جلو انداخت و دراكو را به گوشه اي پرت كرد....

چشمانش سياهي مي رفت...

وقتي سياهي چشمانش برطرف شد يك جفت چشم خاكستري را ديد كه به او خيره شده اند.

جيني حس كرد دستي موهايش را نوازش مي كند و آن ها را از توي صورتش كنار مي زند.  وقتي بيشتر تمركز كردخشم را توي آن چشمهاي خاكستري ديد. جا خورد.

دراكو پرسيد: فكر كردي چي كار مي كني ؟

صدايش خشن بود. جيني از شگفتي چشمانش را باز و بسته كرد.

- يه چوب جادو به سمت تو نشونه رفته بود انتظار داشتي چي كار كنم؟ مي خواست تو رو طلسم كنه!

قبل از آنكه جيني بتواند درك كند كه چرا دراكو عصباني است دراكو او را بلند كرد. نشاند و محكم در آغوش گرفت.

جيني حس كرد بر اثر اين نزديكي دوباره نيرو درونش شكل گرفت و مي تواند صداي ضربانهاي قلب دراكو را بشنود.

مي توانست گرماي نفس هاي او را روي گردنش حس كند.

دراكو با خشم زمزمه كرد: ديگه هيچ وقت همچين كاري نكن. نه. براي من. هرگز براي من چنين كاري نكن.

و دستهايش را دور جيني محكم تر كرد. مي خواست اطمينان پيدا كند كه او سالم است...

لب هاي جيني اين بار لب هاي دراكو را يافتند... هيچ يك زمزمه هاي پشت سرشان و حتي صداي فرياد رون را نمي شنيدند.

گوشهايشان انباشته از صداي آبشار بود......))))))

 

ببخشين دير شد.... البته يه قسمت بهتر از داستانم براتون مي ذارم....

اگه حالشو داشتم موضوع داستان رو براتون مي نويسم....

نوشته شده توسط جینی در 13:28 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفدهم دی 1386
برف نو!!!
سلام. سلام به همه ی شماها.

اولین تبریک می گم تعطیلی ها رو. به ما که خیلی صفا داد و امتحان هندسه ی فردامون پرید. البته به قول کسی که خیلی دوسش دارم بلاخره باید بدمش.

ولی به هرحال...

چقدر قشنگ و به جاست این شعر زیبای احمد شاملوی عزیز:

برف نو برف نو سلام سلام

بنشین خوش نشسته ای بربام

پاکی آورده ای ای امید سپید

همه آلودگی ست این ایام...

.... بیاین سپید باشیم. سعی کنیم که سپید باشیم.  مثل برف. مثل عشق جینی و دراکو. مثل عشق من و.....

خوب امیدوارم سلامت باشین و مثل برف...

از تعطیلی ها لذت ببرین...

گوله برف بازی یادتون نره. جای منم خالی کنین!

نوشته شده توسط جینی در 0:4 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم دی 1386
امتحانا!
سلام علیکم!

امیدورام حالتون صفا باشه!

خوب من شب کریسمس عیدی شماها خلاصه ی داستان و موضوع داستانو براتون شرح دادم... اما.....

اما این بلاگفای نامرد نمی دونم چی! همه رو حذف کرد....

خوب دیگه الانم چون امتحان داریم و ماهم به خاطر مدرسمون که نمونه و استعداد درخشانه! باید یه مقداری چیزخونی کنیم...

اگه دیر اومدم ببخشین بعد از امتحانا حسابی براتون می نویسم....

همون جینی خودتون

نوشته شده توسط جینی در 12:46 | | لینک به این مطلب
جمعه هفتم دی 1386
جوابها!
سلام به همه ی بروبچه ها!

ممنون از نظراتتون. جوابتون رو دادم. می تونین زیر نظری که نوشتین اونا رو ببینین.... فعلا.... منتظرباشین با یه قسمت دیگه از داستان از تون پذیرایی می کنیم!

نوش جان!

نوشته شده توسط جینی در 12:54 | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهارم دی 1386
...
صدای ضربه ای به در جینی را از جاپراند. کمی در را باز کرد سپس نفس راحتی کشید و کاملا در را گشود. دراکو داخل شد. حالتی از اتهام بر چهره داشت.

دراکو درحالیکه با لبخندی کوچک به لب دراتاق راه می رفت با کنایه گفت: تو تمام بعدازظهر را اینجا بودی. خیلی خوب خودت را از همه ی این اذیت ها دور کردی و مرا تنها گذاشتی که تنهایی از عهده اش بربیایم.

جینی گفت: می دانم که از بازگرداندن آن حرفها به برادرم لذت نبردی.

وقتي دراكو پيش آمد و جيني را به طرف خود كشيد جيني نمي توانست لبخند او را جواب ندهد. وقتي بدنش در برابر بدن او آرام گرفت آهي كشيد.

لبهاي دراكو نقطه اي حساس را روي گردن جيني زير گوشش پيدا كردند و نفس جيني بند آمد.

جيني بازوهايش را دور دراكو حلقه كرد و سرش را روي سينه ي دراكو جايي كه مي توانست ضربانهاي قلب او را بشنود گذاشت. ضربانهاي قلبش با قلب او هماهنگ شده بود.

دراكو زمزمه كرد: اگه قول بدي ديگه تنهام نذاري تو را مي بخشم.

جيني خود را كنار كشيد و با خشمي ساختگي كه براي دراكو مثل واقعي مي ماند به دراكو نگريست.

فرياد زد: خوشحالم كه مرا بخشيدي.اما من چندان مطمئن نيستم كه بتوانم تو را ببخشم. من شنيدم تو به رون چي گفتي. تو آشغال گنده. اينكه هيچ چيزي جز سياست و مسئله ي كاري وجود نداره.

جيني به دراكو نگاه مي كرد. اين مرد معمولا خيلي محتاط بود و احساساتش را خيلي خوب پنهان مي كرد. اما در آن لحظه حالتي از وحشت بر چشمانش سايه افكنده بود.

دراكو با نگراني گفت: من اين را گفتم تا او از تهديد خودش بر سر من و تو دست بردارد. شانه هاي جيني را گرفت و خم شد تا در چشمان او نگاه كند. اشتياق او كمترين نشانه هاي ترديد را بر طرف مي كرد.

دراكو ادامه داد: در ضمن ما در مقابل همه وانمود مي كرديم.

جيني با لبخند پرسيد: وانمود مي كرديم؟

- ببين جيني بر خلاف آنچه بين من و تو هست در نظر ديگران ما دشمن خوني هستيم. يادته؟ و در يه مورد بايد توافق كنيم اين اين همه ي حقيقت نيست.

جيني كه سرش را تكان داد و گفت منم اينطور فكر مي كنم. دراكو ناآگاهانه آهي از سرآسودگي كشيد كه لبخند را به جيني بازگرداند.

سپس دراكو به آرامي چانه ي جيني را بالا آورد تا لبهايش به لبهاي او برسد.

به محض اينكه لبهاي دراكو لبهاي جيني را لمس كرد جيني احساس كرد موجي از الكتريسيته در درونش شكل گرفته و همه ي اعصاب او را تحريك مي كند.

تحت تاثير اين حجم بزرگ از نيرو خود را در بوسه رها كرد تا باحرارت تر و طاقت فرساتر شود. پاسخ پرحرارت جيني به بوسه ي نرم دراكو او را نيز مشتعل كرد تا جايي كه جا داشت جيني را به خود فشرد تا بيشتر با او تماس داشته باشد.

همچنانكه در اين حس غرق بودند و نمي توانستند دست از يكديگر بردارند شروع به حركت به عقب كردند تا اينكه پاهاي دراكو به تخت رسيد و به پشت روي تخت افتاد و جيني هم روي او.

وقتي دراكو دوباره جيني را بوسيد جيني دستانش را دور كمر دراكو حلقه كرد و او را به طرف خودش كشيد.....

 

 

نوشته شده توسط جینی در 17:19 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوم دی 1386
دنیای وارونه
دراکو با شکستن سکوتی که در آن بودند و از آن لذت می بردند گفت: «من باید چیزی را بدانم. »   لحنش بسیار مصر بود.

جینی به آرامی به طرف او رفت به چشمان جدیش نگاه کرد و گفت:« اون چیه؟» 

« تو و پاتر.... منظورم اینه که..... تو....» ناشیانه من من می کرد. جینی ابرویش را بالا برد و همچنانکه به او می نگریست با دیدن افزایش دست پاچگی او لبخندی روی صورتش نقش بست.

« لعنتی. جینی من باید بدونم. آیا تو هرگز با پاتر رابطه داشتی؟» 

« احمق نباش دراکو. معلومه که داشتم.» می توانست ناراحتی او را حس نماید.

« آه» تمام چیزی که دراکو گفت همین بود.

«البته خیلی از مردم یک بوسه ی کوچولو روی گونه را رابطه تلقی نمی کنند. اما برای هری مثل یک پیمان بود.»

وقتی که آه دراکو را از روی آسودگی شنید لبخند زد.

دست دراکو را گرفت. « البته این درست شب قبل از شکست ولدمورت توسط او بود. پس از آن کاملا سرخ و دست پاچه شد و به من گفت مهم ترین چیز در زندگی اش شکست ولدمورت است و به همین دلیل نمی تواند رابطه ای داشته باشد.»

دراکو چانه اش را روی شانه ی جینی گذاشت و به نرمی پرسید:« و پس از آنکه پیروز شد؟» نفس گرمش به گردن جینی می رسید.

« همه چیز تغییر کرده بود. من متفاوت بودم و او نمی توانست بفهمد چرا. او سعی کرد همه چیز را بین ما درست نماید اما من نمی توانستم با کسی که مرا نمی بیند همراه شوم.»

دراکو درحالیکه با صورتش گردن جینی را نوازش می کرد زمزمه کرد:

« من تو را می بینم.»

جینی هم در جواب زمزمه کرد: « می دانم»

بازوی دراکو دور جینی محکم تر حلقه شد.

جینی برگشت. چشمهایش می درخشید. آن چشمان قهوه ای با چشمان گرم و نقره ای دراکو پیوند خورده بود.

و وقتی دراکو لب های داغش را روی لب های جینی گذاشت و عمیق بوسیدش حسی از آرامش و اطمینان همراه با عشق هردو را دربرگرفت...

  

 

نوشته شده توسط جینی در 11:8 | | لینک به این مطلب
شنبه یکم دی 1386
عکس جینی و دراکو
 عکس از دراکو و جینی. امیدوارم خوشتون بیاد
ادامه مطلب
نوشته شده توسط جینی در 21:22 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
جینی و دراکو
 

 

 

نوشته شده توسط جینی در 19:0 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
دنیایی که وارونه شد!
بدنش را با تنبلي كش داد و  سپس در گرمايي كه او را احاطه كرده بود فرو رفت. از روي رضايت آهي كشيد. در شگفت بود چون آخرين باري كه اين حس گرما و امنيت را حس كرده بود در آغوش دراكو بود. 

به آرامي چشمانش را باز كرد و با وحشت به اطرافش نگريست. صحنه هاي شب قبل در برابر نگاهش مي رقصيدند و او سعي مي كرد با احساساتي كه او را دربر مي گرفت مقابله نمايد. كم كم متوجه شد در حاليكه سرش روي شانه ي دراكو بوده و بازوهاي او كمرش را محكم گرفته اند و رداي او روي هردويشان افتاده خوابيده است. براي اينكه او را بيدار نكند به آرامي از آغوش او بيرون آمد تا موقعيت او را بهتر درك كند. ازاينكه مي ديد در خواب چقدر متفاوت به نظر مي رسد تعجب كرد. نگاهي آرميده داشت و هيچ اثري از رفتار سخت و خشكش را كه معمولا داشت؛ نبود. شعاع هاي نور خورشيد از لابه لاي درخت عبور مي كرد و به اطراف او مي رسيد و به او جلوه اي از بيگناهي مثل يك فرشته مي بخشيد

 

روي پاشنه هايش نشست و بندهاي لباس خواب ابريشميش را كه در طول شب كج شده بود صاف كرد. به خود اجازه داد از تماشاي ظاهر آسيب پذير دراكو لذت ببرد. چشمانش به چشمان بسته ي دراكو به خط تند ابروانش كه معمولا با اهانت بالا و پايين مي رفتند دوخته شده بود اماحالا  آرام بودند و لبخند كوچكي كه روي لبهايش بود او را شيفته مي كرد.

وقتي نگاهش به خنده ي روي لب هاي دراكو افتاد آهي كشيد. بي اختيار به لب هاي خودش دستي كشيد و حسي را كه وقتي دراكو لبهايش را بر لب هاي او مي گذاشت حس مي كرد؛ به خاطر آورد.

آه كوتاهي كشيد. نمي دانست چه بايد بكند. وقتي خواست از جايش بلند شود چشمان دراكو باز شدند و   دست هايش به سوي او دراز شدند. با چشماني نيمه باز دستانش به جيني رسيد و قبل از آنكه او بتواند نيرويش را براي بازگشت جمع كند او را به آغوش خود كشيد و بازوهايش دور او حلقه شد.

بوسه ي نرمي از گونه اش زد و سرش را درون موهاي جيني فرو برد. خواب آلود زمزمه كرد: تو مرا ترك نخواهي كرد.

گرماي نفسش روي  گوش جيني بود. وقتي شقيقه اش را بوسيد و انگشتانش دور انگشت هاي او حلقه شد تمام پريشاني جيني از بين رفت...

نوشته شده توسط جینی در 14:41 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
.....
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

                                بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت چو سرزخاک بر آرم

                               به گفتگوی تو خیزم به جستجوی تو باشم....

فقط برای دراکو....for you!

می دونم هیچ ربطی نداره اما ....

اول پایینی ها رو بخونین!

از دوران هاگوارتز

نوشته شده توسط جینی در 20:3 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و سوم آذر 1386
عشق یعنی دراکو!
.....(( صدای دراکو نرم و آرام بود. چشمانش بازهم متمرکز به چشمان جینی دوخته شده بود.

جینی قبل از آنکه بیندیشد در آغوش دراکو بود. به تماس با او نیاز داشت.

وقتی لب های دراکو با لب های او تماس پیدا کرد حس کرد نیرو دوباره درونش دهان گشود.

دستش را دور گردن او حلقه کرد و دراکو هم کمر او را گرفت و او را به طرف خود کشید.

نیاز داشت تا جینی نزدیکش باشد. جینی تماس لبها را قطع کرد و این نیازشان را شدیدتر کرد.

جینی دستش را روی سینه ی دراکو حرکت داد. قلب او را لمس کرد.

می توانست ضربان های قلب او را حس کند که با ضربان های قلب خودش

 در سرش طنین انداز می شد.

یک بار دیگر به چشمان دراکو نگاه کرد و در نیروی او که جینی را به سمت خود فرامی خواند گم شد.

لب های او به لب های دراکو پیوست و نیروی حاصل از برخورد لب هایشان هر دو را در برگرفت.....))

سلام. نمی دونم این چیزایی رو که می نویسم می خونین یا نه. ولی حتما بخونین.

نگین طولانیه. چون ضرر می کنین. یه عشق خیلی خیلی پاک.

با اینکه هیچ کدوم هیچ وقت به هم نمی گن: i love you ولي تك تك

ضربانهاي قلبشون اين موضوع رو داد مي زنه...

و اين قشنگه...

عشق معناي مقدسي داره......

اينم عكسي از بچگي هاي تام فلتون. كسي كه فقط اون مي تونه دراكو مالفوي باشه...

نوشته شده توسط جینی در 20:51 | | لینک به این مطلب

منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com